شب شد و خواستگارم با خانواده اش به خانه ما آمدند.

پس از صحبت های اولیه پدرم شرط گذاشت که بی برو برگرد اگر به توافق رسیدیم در اولین گام باید برای آ زمایش و بعد هم عقد رسمی اقدام کنیم. ولی نظر مادرم چیز دیگری بود. پدر و مادر خواستگارم به پدرم گفتند باید چند ماه صبر کنیم تا مراسم عزای یکی از اقوام نزدیک شان رد بشود و بعد عقدمان را رسمی کنیم . آنها خواسته شان این بود که به قول معروف فعلا یک شیرینی بخوریم و بعد سر فرصت کارهای مان را انجام می دهیم و مراسم عقدکنان می گیریم. حتی نظر شان این بود اقوام شان متوجه این موضوع نشوند. میهمان ها که رفتند مادرم به پدرم گفت:این خانواده برای هر دختری پا پیش بگذارند «نه»نمی شنوند آن وقت تو میخواهی اما و اگر سر راه شان بگذاری؟. با اصرار و سماجت من و مادرم بالاخره پدرم کوتاه آمد و من به طور پنهانی و البته غیر رسمی ازدواج کردم. نامزدم و مادرش به خانه ما رفت و آمد داشتند و در حالی که قرار بود این موضوع مخفی بماند ما جلوی اقوام و آشنایان سرمان را بالا می گرفتیم و پز می دادیم که ازدواج کرده ام و ... . چند ماه گذشت . نامزدم که قول های زیادی برای خوشبختی ام داده بود خودش را کنار کشید و وقتی موضوع را پیگیری کردیم جواب عجیب و غریبی تحویل مان داد. اوتحت تاثیر تجربه تلخ زندگی یکی از دوستانش قرار گرفته که از همسرش جدا شده و می گوید هنوز اتفاقی نیفتاده و نمی خواهدپای بند من بشود. دختر جوان افزود:اودر حالی که احساسات و غرورم را به بازی گرفته به راحتی حرف از فراموشی و جدایی می زد. البته ما سندی را امضا نکرده بودیم که جدایی مان مشکل داشته باشد. فقط اشتباه من و خانواده ام این بود که نه به دار بود و نه به بار ،اسمم مان را سر زبان ها انداختیم . دختر جوان افزود:او دنبال سرنوشت خودش رفت و... بعد از این ماجرا یکی از اقوام پشت سرم صفحه می گذاشت که ما مشکل داریم و اجتماعی نیستیم و ... . این حرف ها خیلی برایم سنگین بود و کم طاقتی می کردم. یکی از همسایه ها پیشنهاد داد به مشاوره بیایم. من ومادرو پدرم از مشاور خانواده کمک گرفتیم و این بهترین کاری بود که توانستم انجام بدهم.

نظر کارشناسی:

در این رابطه نظر "صالح محمدپور، مشاورخانواده" را جویا شدیم: مساله از همان جا شروع می شود که قول خوشبختی بهم دیگر میدهیم، قول میدهیم وقتی ازدواج کردیم خوشبخت میشویم، حتی به خودمان قول میدهیم که اگر دانشگاه قبول شویم خوشبخت می شویم، اگر خواستگار خوب داشته باشیم خوشبخت میشویم، اگر پول زیادی داشته باشیم خوشبخت می شویم و درنهایت خوشبختی را از دیگری طلب میکنیم؛ درصورتی که قبل از رسیدن به دانشگاه، رسیدن به ازدواج، رسیدن به پول(وابسته به شغل) و رسیدن به خواستگار خوب باید احساس خوشبختی داشته باشیم تا بتوانیم در آن عمل موفق شویم، احساس خوشبختی را نباید به دیگری ویا چیزی گره بزنیم چرا که میتواند ما را درتعارضاتی که با دانشگاه، پول، خواستگار، ازدواج خواهیم داشت؛ موفق نکند. درنتیجه همیشه غمگین خواهیم بود که چه شد پس این خوشبختی!!!؟؟ این عضوسازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران همچنین ادامه داد: دقیقا خوشبختی وابسته به ازدواج باعث می شود تصمیمات نادرست و عجولانه ای بگیریم، حالا که تصمیم عجولانه و نادرستی گرفتیم بهتراست خوشبختی را برای خودمان درست ترجمه کنیم. حالا که دختری اینگونه با حرف مردم روبروست مهمترین عاملی که نیاز دارد حمایت روانی و عاطفی خانواده ست همراه با اعطای امید، همدردی و همدلی ست. سپس پذیرش شکستی که در آن به تنهایی مقصر نبوده و باید تلاش کند به جای توجه به حرف مردم زندگی جدیدی را بسازد و از فعالیت های اجتماعی خود را باز ندارد.

منبع

[تشک رویال]  [تشک ]  [تشک رویال]  [اوزون درمانی]